تک فرشته ما
نیایش

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

خوشگلم؟

عیدت مبارک نیایشم

الهی فدای ژست گرفتنت

عروسک مامان

عروس مامان

عاشق خنده هاتم عشقم

فدای ژست گرفتنت



[موضوع : ]
[ دوشنبه 17 آذر 1393 ] [ 10:50 قبل از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم محبتبوس

نیایش خوشگلم خدارو شکر می کنم به خاطر داشتن وجود نازنینت.

عزیزم ماشالله روز به روز بزرگتر و خانوم تر و فهمیده تر میشی. الهی فدای اون دل مهربونت بشم که اینقدر به فکر منی. وقتی می خوای بری پایین خونه باباجون اینا همچین منو قول میزنی و میگی: مامان زود زود میام پیشت. بعدشم تو پله ها تا بری پایین برام بوس می فرستی.

خدارو شکر هم دیگه خوب به مهد کودک رفتن عادت کردی. کل این هفته را صبح ها با بابایی رفتی و به منم گفتی که تو دیگه نیا. و ظهر زود بیا دنبالم. خیلی دوست داری سوار اتوبوس بشی از اونجایی هم که تو یزد اتوبوس ها اکثرا خلوت هستن منم راضی میشم. از سر کوچمون تا در خونه را هم با هم بپر بپر و لی لی میکنیم. و یا سایمون بازی می کنیم و تو هم غش خنده میشی. الهی که همیشه شاد و خندون باشی دختر نازم.

این عکس را امروز صبح که آماده شدی بری مهد ازت انداختم...

 

گفتی مامان از پشت لباسم هم عکس بندازه که پاپیون داره...

با نخ و مهره هایی که برای مهدت خریده بودیم گردنبند واسه خودت درست کردی...

 

تو عکس پایینی از حموم در اومده بودی موهاتم سشوار کردم، برگشتم بهت گفتم نیایش شبیه پسرا شدی. همچین نگاه صورتم کردی برگشتی گفتی نخیر من دخترم. زبان

یه روز که داشتی میرفتی مهد گفتی:مامان هر وقت جمه شد و منم تعطیل شدم همه عروسک هامو بیار بچین روی مبل که من بازی کنم. منم جمعه هفته پیش همه عروسکاتو برات آوردم...

الهی فدات بشم که شعر ایام هفته را بهت یاد دادن و تو هم فهمیدی که جمعه ها تعطیله، همش میگی وقتی تعطیل بشه من نمیرم مهد کودک و باباهم نمیره مغازه...

هر چی کارتون تاید و دستمال کاغذی و چیزهای دیگه که به درد خونه ساختن می خوره را نگه داشتم و تو باهاشون کلی بازی می کنی و چیزی درست می کنی...

این عکس هم مربوط میشه به روزی که من داشتم اسنک درست می کردم و شما هم پیش من روی کابینت نشسته یودی که گفتی مامان می خوام از این قوتو (قاووت کرمان ) بخورم،یه قاشق خوردی و بعدش شروع کردی به انگشت کردن و مشت کردن و در آخر همه جا پاشیده بودی. بعدشم دستت که قهوه ای شده بود را کشیدی روی صورت من و غش غش می خندیدی...

اینم نقاشی کردن روی دیوار حمام با رنگ گواش که خیلی دوست داری.



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 27 آذر 1393 ] [ 12:55 قبل از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم بوسمحبت

نیایش عزیزم امسال که شهریور سه سالت تموم شد تصمیم گرفتم که بزارمت بری مهد کودک. البته خودت هم علاقه نشون میدادی ولی وقتی از تبریز برگشتیم و قرار شد که دیگه بری مهد یعنی از اول آبان ماه اصلا راضی نمیشدی که حتی یه لحظه بری تو کلاس.

این بود که روز اول من نشستم پیشت و تو به هیچ عنوان از من جدا نشدی و فرداش که بردم مجبور شدند که بغلت بکنن و ببرن تو کلاس. ولی خانم معلمت می گفت وقتی رفتی تو کلاس آروم شدی و فقط می گفتی من مامانم را می خوام. منم رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم که نیم ساعت بعد بیام دنبالت. فرداش تقریبا یک ساعتی بودی و کم کم ساعت های تو مهد موندنت را بیشتر کردم. و دیگه عادت کرده بودی و خیلی راحت میرفتی. ولی بعد از یک هفته سرماخوردی اون هم از این ویروسی جدید که همراه استفراغ هست. مجبور شدیم یک هفته نبریمت مهد که دوباره از هفته پیش شنبه که می خواستی بری روز از نو و روزی از نو...

دوباره با گریه از من خداحافظی میکردی و میرفتی. تا اینکه از دیروز بهتر شدی و دیگه خدارو شکر گریه هات تموم شده. خانم معلمت میگه خیلی به من وابسته هستی( الهی فدای اون دل مهربونت بشم)

ناگفته نماند که فقط صبح که می خواستی از من جدا بشی این جوری بودی ولی وقتی میومدم دنبالت کلی شاد و سرحال بودی.   پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/           

پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/                   پریسا دنیای شکلک ها http://sheklakveblag.blogfa.com/                                                     

اینم عکست نازنینت با لباس مهد کودک...

صبح موقع رفتن به مهدکودک

الهی فدای اون قیافه مظلومت بشم

 

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 2 آذر 1393 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم محبتبوس

دختر نازنینم سه روز بعد از تولد سه سالگیت یعنی دهم شهریور با هواپیما از اصفهان رفتیم تبریز. از عید نوروز تبریز نرفته بودیم و دیگه من خیلی دلتنگ شده بودم... ولی تو مثل همیشه روزهای اول با همه غریبی می کردی. تا اینکه کم کم داشتی روابط را برقرار می کردی. چهارم مهر ماه عروسی دایی حجت بود و بابایی به همراه باباجون و ماماجون و عمه وحیده و عمه فاطمه آمدند تبریز. قرار بود ما هم به همراه بابایی برگردیم یزد ولی دست من شکست و مجبور شدیم که یه دوهفته ای دوباره تبریز باشیم. از یه طرفی هم اسمت را برای مهد کودک ثبت نام کرده بودم و مهر ماه داشت تموم میشد و ما نتونستیم بیایم. که بیست و پنجم بابایی اومد تبریز و برگشتیم یزد.

نیایش جونم برات می نویسم که ایشالله وقتی خودت خوب بزرگ شدی و همه این مطالب را خوندی ببینی که وقتی کوچک بودی چه کارهایی سرم می آوردی. آخه هربار که تبریز میریم خیلی منو اذیت میکنی اونم همش به خاطر وابستگی بیش از حد به عمه اینا و بابایی. آخه همش اونارو می خوای و اینه که یه وقتایی واقعا منو کلافه می کنی که مجبور میشم کمی باهات تند برخورد کنم( عزیزم امیدوارم بزرگ که شدی خودت درکم کنی!!!) 

بند بند وجودم عاشقانه دوست دارم.

حالا بریم سراغ عکس ها...

آرد بازی به همراه دخترخاله ضحا

خمیر بازی

نیایش و ضحا و سالار

مامان بازی کردن (الهی فدای نی نی شدنت)

عکس پایینی مربوط میشه به رفتنمون به تفرجگاه فتح آباد به همراه دایی کاظم اینا.

فتح آباد

خندیدن زورکی به خاطر عکس انداختن

خوابوندن عروسکم

بازی با سنگ ها

همراه خاله فهیمه

کنار خاله فهیمه جون

آب بازی کردن

کلی چوب جم کردم تو دستم که بازی کنم

بازی با برگ های زرد و خشک شده پاییزی

نیایش جونم به همراه باباجونش

ناگفته نماند که اونروز دیگه حسابی بازی کردی و خیلی هم بهت خوش گذشت: از آب بازی کردن گرفته تا خاک بازی و سنگ بازی و چوب بازی و برگ بازی و سرسره و تاب بازی .....

خوشگل عمه علیسان جون (پسر دایی نیایش)

علیسان کوچولو تو بغل نیایش جونم

نیایش خیلی دوستش داره

فدای این مدل دادن هاتم عزیزم

خوشگل مامان

 



[موضوع : ]
[ شنبه 24 آبان 1393 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم محبتبوس

دوست های عزیزم تولد من ششم شهریور بود ولی چون ما دهم شهریور رفتیم تبریز مامانی نتونستن پست تولدم را بزارن.

مامانی و بابایی یه تولد کوچولو واسم گرفتن. اینکه میگم کوچولو چون تعداد زیادی نبودیم...

خاله فاطمه بابایی و دخترهاش مهدیه و مریم و باباجون و مامان جون و عمه فاطمه کل مهمونا بودند ولی به من خیلی خوش گذشت از چند روز قبلش خونه را تزیین کرده بودیم و من حسابی کیف میکردم.

راستی همون روز آتلیه هم رفتم و چند تا عکس خوشگل هم انداختم که براتون میزارم تو پست ثابت وبلاگم.

تازه روز تولدم و روز دختر باهم یکی شده بود. و کلی کادو گرفتم... 

تولدم مبارک

دیگه خانم شدم

تو فکر فوت کردن شمع هستم

این هم از بریدن کیکم

اینم عکس کیکم

 



[موضوع : ]
[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 9:51 قبل از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم بوسمحبت

عکس پایینی مربوط میشه به گل بازی کردنم تو بالکن با مامانی...

بازی جالبیه

دست های گلی شده

گل هارو قایم میکنم

کنار گل بازی حسابی آب بازی هم کردم

و عکس های پایینی هم مربوط میشه به روزی که با مامانی با رنگ گواش و قلم مو صدف ها را رنگ می کردیم و در آخر روی کاغذ می چسبوندیم...

وسط بازی دارم آلاسکا می خورم

هر صدفی که رنگ می کردم بقیه رنگ مونده تو قلم مو را روی بدنم می مالیدم

اینم از چسب رازی که می چسبوندیم

صدف های چسبیده شده به کاغذ

یه پنجشنبه همراه دوستم درسا اینا رفتیم کوه ریگ در شهرستان مهریز یزد که خیلی بهمون خوش گذشت.

بازی با ریگ به همراه دوستم درسا

ریگ پر کردم تو قیف

برام جالب بود

من و مامان فرشته و درسا و مامان سمیه

و دوباره عکس های پایین هم  مربوط میشه به روزی که درسا اومده بود خونمون با هم لگو بازی میکردیم.

من و دوستم درسا

بازی با لگو را دوست دارم

در حال خونه ساختن

نگاه کنجکاوانه؟؟؟

اثر دست من و مامانی با رنگ انگشتی در حمام...

لو لو شدم...

و در آخر چند تا عکس از ژست گرفتن های این روزها...زبان

خودم مدل میدم

جالبه نههههههههههه؟؟؟؟؟

کنار گل هم یه مدلیه...



[موضوع : ]
[ يکشنبه 9 شهريور 1393 ] [ 7:06 بعد از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم بوسمحبت

دوست های عزیزم اینم یه بازی خیلی جالبی برام بود که مامانی از بعضی چیزهای خوردنی تو یخچال برام داد تا بازی کنم. از جمله: ماست که با زرد چوبه و دارچین و آب کلم قرمز که جدا جدا به ماست قاطی کرده بودم، آرد ، مربای توت فرنگی ، مربای آلبالو، رب انار، سس قرمز ، روغن مایع و ...

اول همه چیز را جدا جدا مزه می کردم و بعد کم کم همه را قاطی کردم و یه دو سه ساعتی مشغول بودم.

حالا با هم عکس ها را ببینیم...

ماست مالیدم به دستام

لمس کردن

مالیدن روی کاغذ

تجربه کردن روی دستم

آشپزی جالبی برام بود!!!

روی بدن عروسکم هم آزمایش میکردم.

یه روز هم با مامانی یه چند تایی بالشت آوردیم و مثل سنگی که توی رودخانه باشه بالشت ها را چیدیم و از روی بالشت ها دونه دونه می پریدیم طوری که نیفتیم روی زمین و اگر هرکی که میفتاد و مثلا خیس میشد باید یه طرف جلوی آفتاب می ایستاد تا خشک بشه که خیلی برام جالب بود و کلی می خندیدیم. و بعد از خسته شدن از این بازی با بالشت ها خونه درست کردیم و مامانی مثلا مهمون من شده بود و توی خونه من میوه می خوردیم...

خیلی دوست داشتم

شما هم بفرمایید...

و این دو تا عکس پایینی را هم وقتی داشتم وسایل های تو کمدم را دست کاری می کردم مامانی شکار لحظه ها کرده و عکسم را انداخته...

دارم به مامانی نشون میدم

برای مامانی دلبری میکنم که ناراحت نشه

 



[موضوع : ]
[ يکشنبه 9 شهريور 1393 ] [ 6:30 بعد از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم بوسمحبت

بچه های عزیز میدونم که شما هم مثل من به بازی کردن با انواع رنگ و وسیله هاش علاقه دارید.

من هر وقت میخوام با مامانی یا بابایی برم حموم اول می پرسم که میخوایم خودمونو خرگوش کنیم؟؟؟

آخه همیشه با رنگ انگشتی صورت خودمو رنگ می کنم و مثلا خرگوش میشم.

پس حالا با من بیایید تا عکس های رنگ بازی کردنم را بهتون نشون بدم...

نقاشی کشیدن با رنگ انگشتی در حمام

دوست دارم همه ی بدنم را رنگ کنم

مامانم را می ترسونم

عجب کیفی داره

از سمت راست:غزل،علیرضا،درسا،مبینا و نیایش گل

دارم لاک میزنم

خیلی حرفه ای با قلم مو کار میکنم

تو فکر یه خلاقیت جدیدم

نقاشی کردن با رنگ گواش

چی بکشم ؟؟؟؟؟؟؟؟

علاقه شدیدی به رنگ آبی دارم

دستم قشنگ شده؟؟؟؟؟؟

نقاشی کردن روی بادکنک

به هم زدن نقاشی و قاطی کردن رنگ

این عکس آدم هم خودم هستم که مامانی روی روزنامه در آورده و چون اصرار میکردم که چرا چشم و دهان نداره مامانی از هنر نقاشیش استفاده کرده و چشم و ابرو براش کشیده.زبان

نقاشی کردن با مداد شمعی

عکس خودم و بابایی و مامانی را کشیدم!!!

با این نگاهم واسه مامانم دلبری میکنم...

خیلی نقاشی کردن دوست دارم

 

 



[موضوع : ]
[ سه شنبه 21 مرداد 1393 ] [ 5:29 بعد از ظهر ] [ مامان ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ دوشنبه 13 مرداد 1393 ] [ 2:20 بعد از ظهر ] [ مامان ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید





[موضوع : ]
[ يکشنبه 5 مرداد 1393 ] [ 1:28 بعد از ظهر ] [ مامان ]

با سلام به همه دوستهای مهربونم محبتبوس

دوستهای عزیزم توی این پستم عکس های متنوعی از این چند ماه را میزارم... 

تولد زندایی بابا وحید

تولد تولد

نیایش خوشگلم با رزا جون

نیایشم با گیسوان فر فری

تولد بابایی عزیزم

بابا وحید عزیزم تولدت مبارک

نیایشم در عروسی

نفس مامان

عاشق این ژست گرفتن هات هستم

نیایش جونم بعد از حمام کردن...

پیتزا درست کردن با مامانی



[موضوع : ]
[ شنبه 4 مرداد 1393 ] [ 1:12 بعد از ظهر ] [ مامان ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

6 شهریور 1390 خدای بزرگ و مهربون تنها فرشته زندگیمون "نیایش" را مهمون دلمون کرد.
آمار وبلاگ
آنلاین : 2
بازدید امروز : 59
بازدید دیروز : 32
بازدید هفته گذشته : 663
کل بازدید : 77844
امکانات وب

کد نمایش آب و هوا

کد نمایش آب و هوا

align=center>

mouse code

كد ماوس

نويسندگان
موضوعات وب
آخرین مطالب
پيوندهای روزانه

دانلود آهنگ جدید