نیایشنیایش، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

تک فرشته ما

توپ بازی کردن

با سلام به همه دوستهای مهربونم     دوستهای عزیزم که دختر هستید شما هم مثل من خیلی دوست دارید توپ بازی کنید؟؟ آخه من هر وقت توپ بازی می کنم بعضی ها میگن پسر که نیستی توپ دوست داری ولی خوب منم میگم که ربطی نداره مگه نمیشه دخترا هم وقتی بزرگ شدند ورزشکار بشن. مثلا یه والیبالیست خیلی خوب... خلاصه هر کی هرچی می خواد بگه من کلا تو اسباب بازی ها توپ را به همه چی ترجیح میدم. بابایی برام کلی از توپ های کوچیک خریده که ریختیم تو استخرم و خیلی اونارو دوست دارم. ولی وقتی می خوام با باباجونم توپ بازی بکنم دوست دارم که توپ بزرگ باشه تا راحت شوت کنم. روزا که هوا بهتره با مامانی میریم تو بالکن تا توپ بازی بکنیم. ای...
14 بهمن 1391

17 ماهگی نفس مامان و بابا

با سلام به همه دوستهای مهربونم دوستهای گلم خیلی دوست داشتم کل کارهایی که در عرض این یک ماه یعنی ١٧ماهگی انجام دادم را براتون بنویسم که شما هم از آن بی بهره نمانید. اولش اینکه دیگه خیلی راحت می تونم از مبل های راحتی که مامان جلوی اوپن آشپزخونه گذاشته بالا برم و کل وسایل روی اوپن را سه سوت بریزم پایین. همه پریزهای برق را تند تند میزنم و چراغ ها را روشن خاموش می کنم. تازه بعدش دونه دونه از پریزها را امتحان می کنم که ببینم هر کدوم مال کدوم چراغه؟؟؟؟ عکسهام را که روی اوپن هستش را بر میدارم و یه قاب عکس دارم که دورش ژله ای هست را میخورم که مامانی مجبور شد از اونجا برداره. حالا چندتا عکس از این کارهام را ببینید... ...
7 بهمن 1391

پایان 17 ماهگی و ورود به 18 ماهگی

با سلام به همه دوستهای مهربونم   نیایش جونم عزیز دل مامان و بابا 18 ماهگیت مبارک خوشگلم. من و بابایی اینقدر دوست داریم عزیزم که به هیچ عنوان قابل گفتن نیست و هیچ حد و اندازه ای نداره.   از خداوند خواستارم که همیشه شاد و خندان باشی عشقم.       ...
6 بهمن 1391

به به خوردن

با سلام به همه دوستهای مهربونم دوستهای عزیزم میدونم که همه شماها هم مثل من عاشق به به خوردن هستید اونم از مدلی که خودتون بخورید. یعنی میخوایم به همه ثابت کنیم که بابا ما دیگه بزرگ شدیم. همش نمی تونیم منتظر بشینیم ببینیم که بابایی یا مامانی به چی اجازه میدن که دست بزنیم به چی نه؟؟؟ ای بابا این که نمیشه اونا همش بگن نه و ما گوش کنیم.و یا همش تو فکر این باشیم که نکنه لباسمون کثیف بشه و یا نکنه وقتی چیزی می خوریم بریزیم روی فرش و همه جا کثیف بشه. بعضی وقت ها لازمه که از خودمون یه هنرهایی نشون بدیم اونم از نوع قافل گیرانه که مامانی و بابایی حواسشون نباشه. حالا دلتون می خواد به هنرهایی که من انجام دادم نگاه کنید؟...
30 دی 1391

پارک رفتن

با سلام به همه دوستهای مهربونم   دوستهای عزیزم هفته پیش چهارشنبه صبح که از خواب بیدار شدیم و بعد از خوردن صبحانه مامانی تصمیم گرفت که یه سر بریم بیرون تا حال و هوایی عوض کنیم چون هوا هم از شانس ما شده بود بهاری. خلاصه ساعت ١١:٣٠ از خونه رفتیم بیرون و وقتی رسیدیم سر خیابون دیدیم هوا واقعا حال میده برای پیاده روی. چون تقریبا نزدیک خونمون پارکی بنام هفت تیر هست تصمیم گرفتیم که بریم اونجا تا من کمی بازی کنم. وقتی رسیدیم پارک یه هف هشتایی هم بچه با ماماناشون اومده بودند پارک که از همه کوچیک تر من بودم. اونروزخیلی بهم خوش گذشت آخه فواره آبم باز بود وقتی دیدم کلی ذوق کردم. راستی پیشی هم دیدم که داشت غذا می خورد و من کلی بهش...
27 دی 1391

خوردن گوشی موبایلم

با سلام به همه دوستهای مهربونم دوستهای گلم اگر عنوان مطلبم را خوندید تعجب نکنید و نگید که مگه میشه؟؟ بله الان براتون مینوسم که شما هم متوجه بشید ...  یه روز که مامانی داشت کار می کرد و خوشحال از اینکه من بهش نمی چسبم و راحت داره کارهاشو انجام میده یهو متوجه شد که از من خبری نیست و هر چی صدام می کرد من جواب نمیدادم.وقتی دنبالم گشت و پیدام کرد دید بله دوباره یه شیرین کاری جدید. یه چیزی تو دهنم هست و با ملچ و مولوچ دارم می خورم. وقتی با تعجب نگاهم کرد و گفت که چی می خوری: دهنمو باز کردم و تمامی دگمه های پلاستیکی گوشیم را از دهنم ریختم بیرون. تازه اشاره به گوشی بیچاره که انداخته بودم رو زمین م...
18 دی 1391

انواع دراز کشیدن ناز نازی مامان

با سلام به همه دوستهای مهربونم   دوستهای گلم من روز به روز که بزرگ تر میشم خیلی دلم می خواد  کارهایی بکنم تا مامانی از تنهایی دلش نگیره آخه ما اکثرا خونه هستیم و کمتر بیرون میریم. خودتون میدونین که زمستونه و هوا سرده ما کوچولوها هم که با لباس پوشیدن مخالفیم برای همین ترجیح میدیم که تو خونه باشیم و لذتشو ببریم. خونه کسی رو هم که نداریم بریم. فقط هر چی می تونم میرم پایین و حسابی با باباجونم و عمه جونم بازی می کنم اونا هم که به گفته من نه نمیگن و هر کاری که دلم می خواد میکنم. تازه عمه جونم دستاشو مثل قلاب می کنه و حسابی تاب تابم می کنه وقتی هم که خسته میشه و میذارتم پایین قهر میکنم و خودمو میندازم رو زمین و دوباره میرم جلوش می ا...
16 دی 1391