نیایشنیایش، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

تک فرشته ما

بهار 92 تبریز

1392/4/20 19:55
نویسنده : مامان
557 بازدید
اشتراک گذاری

با سلام به همه دوستهای مهربونم قلبماچ

دوست های گلم از اینکه دو ماه نتونستم مطالبم را بنویسم ناراحتم. ولی عوضش خلاصه این دو ماه غیبت را براتون توضیح میدم. این غیبت هم به خاطر دسترسی نداشتن به نت در تبریز بود.

اوایل اردیبهشت ماه بود که خاله فهیمه زنگمون زد و گفت برای دایی عزت رفتن خواستگاری احتمال داره که جور بشه. قرار شد که وقتی همه چی تموم شد بهمون بگه تا ما بلیط جور کنیم برای رفتن. این بود که ما یه بلیط پرواز از اصفهان به تبریز برای روز نهم اردیبهشت خریدم که عازم تبریز بشیم. هفت هشت ماهی میشد که نرفته بودیم وحسابی دلتنگ بودیم.

خلاصه روز نهم شد و من و مامانی به همراه بابایی و باباجون و مامان جون ساعت 12 از یزد راه افتادیم که بریم اصفهان. ساعت پرواز 8 شب بود. ما به خاطر اینکه زودتر رسیدیم رفتیم سی و سه پل تا یه دیدنی هم از آنجا بکنیم. اونجا هم یه دوستی به اسم زهرا پیدا کرم. حالا عکس هام را ببینید...

بغل بابایی

اشاره به آب زاینده رود می کنم

با دوستم زهرا

دوسش داشتم

تو بغل دوستم

ما ساعت ده بود که رسیدیم تبریز. پسر خاله آرمین اومده بود فرودگاه دنبالمون.وقتی رسیدیم خونه آقاجون عزیز از شوق و ذوق زیادی زودتر از همه تو کوچه بود. تا ما از ماشین پیاده شدیم محکم منو و مامانی را بوس می کرد و بعد با بقیه روبوسی کردیم. منم که هاج و واج داشتم همه را نگاه می کردم و فقط خاله زهره و ضحا را کمی می شناختم. 

روز یازده اردیبهشت که مصادف بود با ولادت حضرت فاطمه (س) روز عقد کنان دایی عزت بود. صبح بزرگ ترها رفتن محضر و بعد از ظهر تو خونه زندایی شبنم اینا مراسم بود. چشمتون روز بد نبینه من که با هیشکی جور نبودم اونروز هم دو روز بود که رسیده بودیم همش چسبیده بودم به مامانی و شیر می خوردم. اصلا نزاشتم بیچاره مامانی بفهمه که چه خبره؟؟؟ 

بله دوستهای نازنینم من تو این دو ماه خیلی مهمونی رفتم و دیگه هم عادت کرده بودم به نانای و خیلی هم دوست داشتم. 

روز دوازده خرداد بابایی بدون اینکه به ما اطلاع بده خودش تنهایی اومد تبریز که خیلی حال داد. یعنی قرار بود که چهارده خرداد به همراه باباجون و مامان جون و عمه وحیده بیاین که بابایی دو روز زودتر از اونها اومده بود. ما تو چند روز تعطیلی جلفا و باغ دوست دایی عزت رفتیم. یه شب هم شام خونه خاله فهیمه دعوت بودیم. این چند روز تعطیلی به من حسابی خوش گذشت برای اینکه باباجون کلی باهام بازی می کرد و هرچی که من می خواستم را برام انجام میداد. روز 18 خرداد شب ساعت 12 بابایی اینا از تبریز راه افتادن و فرداش ساعت یک ظهر رسیده بودن یزد. من و مامانی به خاطر اینکه ششم تیر عروسی دختر خاله هما بود برنگشتیم و قرار شد که بابایی برای دهم تیر برامون بلیط بخره. تبریز همه اصرار داشتن که چند روز از ماه رمضان را هم اونجا باشیم و بعد برگردیم ولی مامانی برای اینکه خیلی بابایی را تنها گذاشته بود دلش نیومد که بیشتر از این دیگه بابایی تنها بمونه. البته درسته که مامان جون اینا طبقه پایین هستن و بابایی پیش اون بود ولی بالاخره هیچی جای خونواده سه نفریمون را نمیده.

راستی دوست های نازنینیم چهارده خرداد روز تولد بابا وحیدم بود که ما به خاطر دسترسی نداشتن به نت حالا تبریکمون را اینجا براش می نویسم.  

بابا وحید جونم من و مامانی خیلی خیلی دوست داریم و از خداوند منان خواستاریم که سایه شما را هیچوقت از بالای سر ما کم نکنه. 

بهترین همسر و بهترین بابای دنیا تولدت مبارک. 

.105

دوست های نازنینم من تو این دو ماه که تبریز بودم خیلی مهمونی ها رفتم ولی مامانی زیاد ازم عکس نگرفته. حالا عکس های این دو ماه راببینید...

تو حیاط آقا جون اینا

بازی کردن تو حیاط با ضحا

نیایش و ضحا و امیر محمد

اینم از روسری پوشیدنم

تو باغ وسط گل ها

محبت دختر خاله ای

خودم می خوام آلوچه بکنم.

تازه به آلوچه هم می گم: آچاچه

کنار مرغ ها و اردک ها ( ذوق کردم)

از خوشحالی زبونم مونده بیرون

اینم از آچاچه خوردنم. خیلی خوشمزست

جانمی جان خاک بازی

مرغ را ناز می کنم

مهمونی رفتن

بازم مهمونی

لالایی کردن غزلم

به غزلم پیش پیش میگم که بخوابه

به بخواب هم میگم: به باب

 آماده رفتن به پارک

 

 لپ غزل را میگیرم و میگم: توپول

مهمونی رفتن با غزل

بازی کردن با ارگ دوستم

خرداد 91 من و دوستم آیلیلن جون

خرداد 92 من و دوستم آیلیلن جون

بعد از یک روز خیلی خسته کننده

تو حیاط دایی کاظم اینا

نوشابه خوردن که من میگم:نوشونه

ای بابا نوشونه تموم شد!

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مانلی مادر باران
21 تیر 92 21:22
خوشحالم که برگشتین من چند بار سرزدم ولی از پست جدید خبری نبود امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه وای چقدر الان تبریز میچسبه خنکه دیگه نه ما هم اگه بشه بعد از ماه رمضون شاید برای اولین بار بریم تبریز


مرسی عزیزم لطف دارین. انشالله که جور بشه و بتونین که برین. بعد از رمضون هوا خنک تر میشه. عوض ما هم بگردین.
مانلی مادر باران
21 تیر 92 21:24
معلومه به نیایش گل هم حسابی خوش گذشته انشالا همیشه به شادی


بلی خاله جون خیلی بهمون خوش گذشت. مرسی عزیزم.